خیابون

تیر ۲م, ۱۳۸۸ توسط بیتا

حس میکنم چقدر دستم کوتاهه…
چقدر نمیتونم!
چقدر آدم دارن جا میمونن…توی این زمان!توی این لحظه…توی این خیابونا!

ارسال شده در: وبلاگ دارای ۶ نظر

میل مبهم به خط خوردگی

خرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ توسط بیتا

صبح بیدار شد.رفت آب به صورتش زد و آمد که پیراهنش را از گوشه کنار تخت پیدا کند.خم شد و با بی حوصلگی دستش را برد زیر تخت و با حس شدید لامسه دنبال لباس گشت!
-اه!کجاست؟
آهان!پیدا شد.درست بعد از لمس کردن یک فضای خالی،پیدا شد.
درحالی که یقه ی لباس از سرش گذشته بود،جلوی آینه آمد.اول یک نگاه به موهای نامرتبش.
نه!دارد موهایش را مرتب میکند.شانه را دستش ببین!
بعد یک نگاه به هیکل خودش توی آینه.هنوز لباس نصفه و نیمه تنش بود.
-اِ!این چیه؟
مسیر چشمهایش را که دنبال کردم چشمم خورد به یک خط.توی آینه.نه مثل اینکه از آینه نیست؛دارد با دستش که همین حالا آب دهانش را به آن زده آینه را پاک میکند.اما خط سرجایش است.دست به شکمش کشید،با انگشت خط را دنبال کرد.
ادامه داشت.لباس را درآورد.درست از شانه ی چپ آمده بود،از بین سینه اش گذشته بود،از سمت راست کمرش دیگر تمام شده بود.الکی رنگ سیاه توی ذهنتان نیاید،رنگ خط معلوم نیست.
دوباره تلاش آب دهان و دست.
-لامصب؛چرا نمیره!
خب نمی رود که نمی رود.دوست ندارد که دوست ندارد.نمی گوید که نمی گوید.
لباس را دوباره تنش کرد و از خانه زد بیرون.

***

دیروز گذشته،از خانه که زد بیرون دیگر تا شب برنگشت و نفهمیدم چه شد.شب هم توی تاریکی لباسش را درآورد و خوابید.خط هم توی تاریکی دیده نمیشد.حالا صبح شده،بیدار شده و انگار فراموش کرده که دیروز چه فاجعه ای برای بدنش اتفاق افتاده.اما نه…از در اتاق رد نشده برگشت سمت آینه.
یک نگاه به خودش کرد،یک نگاه هم به دور و بر!
-این سگ پدر دیگه از کجا اومده؟؟
خط جدید را می گفت که از شانه ی راست شروع شده بود،بعد از ساختن یک تقاطع با خط قبلی، از سینه اش رد شده بود و بعد هم که معلوم است از کجا محو شده بود.
لباسش را پوشید.یک شب،نه نه؛دو شب خوابیده بود و صبح خط خورده بود.

پ.ن.بابت این غلطم که روش ضربدر کشیدید چقدر نمره کم میشه؟
پ.ن.عاشق پیاده روی توی فرعی هام!با وجود اینکه پر از خونه هستن،انگار دست نخوردن که ازشون رد بشیم.
پ.ن.hele bi gel…(pinhani)

ارسال شده در: وبلاگ دارای ۱۱ نظر

خیس از…

فروردین ۱۶م, ۱۳۸۸ توسط بیتا

برگرد…برگرد..برگرد !
به گذشته
به روزهای انگار نگذشته!
به خواب های هیچ وقت نرفته…

برگرد!برو
به روزهای انگار نگذشته
به خواب های هیچ وقت نرفته…

—–
(سرم را بالا آوردم.مه تاب به من نگاه می کرد.بعد فنجان را از من
گرفت.بدون اینکه به داخل آن نگاه کند،همان طور که به هم خیره
شده بودیم،فال را تفسیر می کرد.
-این فنجان را یک نفر خورده که خیلی دوست داشتنی است…نه!دو
نفر خوردند…دو یا شاید هم سه وقت دیگر به هم می رسند.آن دو
نفر…نه!همان یک نفر…این دو نفر،یک نفرند.شاید هم کم تر.چرا از
هم اینقدر دورند؟در حالی که این قدر نزدیکند.حالا نیتش.یا
نیتشان.نمی دانم…اما خودشان که می دانند.مگر دو خط عربی
خواندن و یک قبلت گفتن چه کار شاقی است،آقای علی فتاح
خان!من نمیدانم تو چرا این جوری هستی،اما…اما همین جوری
هم…
آه کشید.پیرمرد هم در میز بغلی آه کشید.)
(-حالا خوب شد،خوب که نه،به تر شد.ما هم شدیم پاک؛مثل
سرکار.ظاهرمان حداقل پاک شد.فقهی فقهی.سه بار غرغره.قر قر
قر!این کمره؟یا فنره…قر قر قر…من اگر با تو هم پنهان کاری کنم که
کسی باقی نمیمونه.یک روز هم گفتیم غم تکانی کنیم…
نگذاشتی.بدتر غمکشی کردی.غم تکانی مثل خانه تکانی است.
بچه تهران میفهمه یعنی چی.خانه فقط تمیز میشه.همین.غم تکانی
هم مثل همینه.فقط غم هات مرتب میشن،همین.نمیشه دور
ریخت.اما تو غم کشی کردی.مثل اسباب کشی.یعنی اضاف
کردی.کم که نداشتم نالوطی.تو هم اگر نه بگی که کسی نمیمونه
نارفیق!…)
من او - رضا امیر خانی

ارسال شده در: وبلاگ دارای ۱۶ نظر

همین!

اسفند ۲م, ۱۳۸۷ توسط بیتا

دختری را میشناسم که همیشه در حال شنا کردن است.همیشه!
حتی نفس کشیدنش هم مثل شناست.مثل شنای یک ماهی،با
آرامش توی آب.
در سرزمین او آبی وجود ندارد؛ولی او شنا می کند.خشک خشک
است…خشک مسئله ای نیست.خشک تازه بهتر هم هست؛دیگر
وقتی باد می وزد لباست خیس نیست و تو از درون سردت نمی
شود.
و وقتی دیگر سردت نشود،نیازی به کسی نداری.به هیچ کس…دیگر
خودت از درون گرمی.وقتی که از درون گرمی ،عین بخاری؛دو حالت
ایجاد می شود:اگر آدم گرمایی باشی لذت می بری،مثل شنا
کردن.در واقعا مثل لذت شنا کردن.
اگر سرمایی باشی،حالت تهوع و بعد خواب!
با همه ی این حالات که ممکن است بیفتند-حالت که افتادنی
نیست،اتفاق افتادنی است-دختر خوب شنا می کند!توی روزها،توی
موج ها،توی سیم ها!کتابها…حتی در آبهای توهمی.
آدم های غرق شده ی زیادی دیده که یک لبخند روی لب داشتند.
همه ی آنها،مثل دختر فکر می کردند.
اما حیف!ما که نمیدانیم دختر به چه فکر میکند.باور کنید من هم
نمیدانم.دختر آنقدر با خودش درگیر است که اصلا فرصتی برای
معرفی خودش ندارد!معرفی که نباشد،آشنایی نیست.آشنا
نباشد؛داننده هست!یعنی “ما”…یعنی من و تو!آشنایش نیستم…
ولی داننده اش چرا!
و ما چون داننده ایم،می دانیم که او دارد در تمام تصمیم های عاقلانه ی خود غرق می شود.
و من میخواستم دقیقا جمله ی آخر را بگویم که دخترک آمد وسط،با
یک لبخند!با آرام آرام…
نه؟

پ.ن.من دیگر عروسکی نیستم که اگر سینه ام را فشار بدهی،برایت
خون بالا بیاورم!من هنوز هستم…ولی آن قبلی نیستم.عوض
شده…

ارسال شده در: وبلاگ دارای ۱۸ نظر

خنک!

بهمن ۳م, ۱۳۸۷ توسط بیتا

تو ،همه ی روزهای گذشته ای!
تو همه ی بی تا های تمام شده و شروع نشده
تو همه ی کلمه های انتظار می رود؛
من!بی تای مانده بین تمام شده و شروع نشده!
بگذار به حال خودم باشم…
فقط رهایم کن!
باد..هوا که از پنجره می آید تو…دست چپم را به همراه نیمکره ی چپ مغزم یا شاید هم راست آن، خنک میکند

ارسال شده در: وبلاگ دارای ۱۶ نظر

باور کن!

دی ۱۳م, ۱۳۸۷ توسط بیتا

هنوز مخاطبم تویی…دیوانه م!هه…

ارسال شده در: وبلاگ دارای ۱۷ نظر

عکس برداری از این ویترین به شدت ممنوع می باشد!

دی ۶م, ۱۳۸۷ توسط بیتا

امسال- درست جایی بین پاییز
نقطه ای به دنیا می آید.
منظور از نقطه دقیقا اینجا یک بچه است. یک چیزی که دست بر قضا به دنیا آمده.
یک روز صبح،مادر و پدر شال و کلاه و دامن به تن می کنند و نقطه ی کوچولو که سه روز است به دنیا آمده را میبرند توی خیابان.
پدر یک مقوا دستش میگیرد.او دیشب ساعت ها روی مقوا کار کرده…مادر هم نقطه به دست می ایستد کنار پدر!
حالا منتظر هستند که یک نفر بیاید و نقطه را بخرد!

چند سال بعد- جایی بین فصل ها
حالا دیگر لازم نیست که پدر شب ها کار کند و مقوا را آماده بکند.حالا آنها نقطه را می برند و به یک ویترین توی خیابان می بخشندش. ویترین پر از نقطه می شود. باز هم می گویم که این نقطه ها بچه هستند.
حالا تو می توانی بروی و راحت بچه بخری.
- چشمش چه رنگی باشه؟
-آبی!
-دختر یا پسر؟
-مهم نیست!فقط بذار ببینم زدگی نداشته باشه!

حتما سوال میکنید تکلیف بچه هایی که توی ویترین ماندگارند چه می شود. معلوم است..وقتی به سن هجده سالگی رسیدند و زندگیشان آمد دست خودشان،رها می شوند.

چند سال قبل-
خبر خاصی نبوده اما!

ارسال شده در: وبلاگ دارای ۸ نظر

لذت می بریم!باور کن!

آذر ۲۹م, ۱۳۸۷ توسط بیتا

این جا روزها زود می گذرند…آن جا چه طور؟
زمانی که من درست روی همین ضربدر قرمز ،وسط همین چهارراه که چراغش همیشه قرمز است پیدا شدم،زمان داشت برای آدم هایی که خسته با اخم پشت فرمان ماشین های رنگیشان نشسته بودند آرام می گذشت!انگار که در بی حالت ترین لحظه ی زندگی خود متوفق شده باشند.
مرد،با بی حالت ترین حالت ممکن زل زده به ماشین روبرویی،آن طرف خیابان.درست پشت چراغ قرمز.
مرد درست توی اولین ماشین،بعد از خط عابر پیاده ی همیشه خالی نشسته.دارد فکر می کند…و چون دیگر تمام موضوعات برای فکر کردن تمام شده اند …دارد فکر می کند که به چه فکر کند!و چون فکری نیست همان طور خیره می ماند.
آنقدر سال است که  پشت این چراغ نشسته که دیگر حرفی برای خودش ندارد!
و درست زنی که توی ماشین آخر در راستای ماشین مرد نشسته است هم کپی زنانه ای از مرد است و شاید برعکس.
و بین بازه ی بسته ی این دو کپی متفاوتِ  ظاهری و افکار یکسان،یک سری ماشین دیگر هست که کپی کاملی از آن دو هستند.
عکاس گوشه ی چهارراه دارد از شمع عکس می گیرد!نمی دانم شمع کجاست…اما عکسش هست.
توی این چهارراه که من پیدا شده ام…چراغ عابر پیاده همیشه سبز است،اما پیاده ها همیشه سواره اند.
توی این چهارراه ،خط کشی ها هم حتی سواره اند…من درست وسط این چهارراه پیدا شدم!
این جا روزها خیلی زود میگذرند.آن جا چه طور؟!

پ.ن.مطمئنم که یادت نیست ولی چراغ قرمزه رو من حسابی ازش یاد می کنم!
پ.ن.”در فراسوی پیکرهایمان
به من وعده ی دیداری بده…”-شاملو
پ.ن.هی نگاهش میکنم و هی همان نگاه!نگاه ها نتیجه بخش نیستند.این چشمهای نتیجه بخش تو هستند!
پ.ن.شاچی چیه؟(!)

ارسال شده در: وبلاگ دارای ۱۱ نظر

یک خط است!

آبان ۱۶م, ۱۳۸۷ توسط بیتا

امروز میخواستم وقتی که برگشتم درباره ی یه جمله که توی
ذهنم بود بنویسم…و بذارمش اینجا که بهاران بخونه…بهم گفته بود آپ بکن!وقتی
چشمم به کلمه ی “هیچی” خورد…یعنی واقعا هیچی؟همین؟

 

ترک روی دیوار راهروی مدرسه را دیده ای؟کناره های کتاب هایی
که دستت میگیری و میخوانی را چه طور؟چهارچوب در و پنجره از همه مهم تر هستند….می
توان گفت در و پنجره مفهومی تر از بقیه ی وسایلی هستند که شکل یه خط راست هستند.ما
هم اگر صاف بایستیم میتوانیم مثل یک خط باشیم!ما آدم ها شاید مهم ترین خط هایی
هستیم که راه هم می رویم.

ما خط های خوبی هستیم…باران و پاییز را دوست داریم و
زمستان برف که می بارد دلمان برای کسانی که توی خیابان مانده اند می سوزد. توی
بهار هم خوب میتوانیم از شکوفه ها تعریف بکنیم و تابستان که شد آنقدر باهوش هستیم
که بگوییم از هوای گرم متنفریم. ما واقعا خط های مهمی هستیم…توانایی خط خطی کردن
را هم داریم!

درخت هم یک خط است. مثل من و تو. عمود روی زمین خط شده!

و از همه تکراری تر می شود گفت که خدا یک خط است!یک خط
راست،چپ! هر چه باشد او هم می تواند یک خط باشد فقط. همه جا که هست…این همه خط
که گفتم،همه جا وجود دارند.

پس حتما، حتما خدا هم یک خط است!

مجسم کن…

 

پ.ن. به این “هیچ” ، مپیچ!

پ.ن. “لحظه ی
رها کردن لذت بخش تر از لحظه ی برداشتن است.” کریستین بوبن- ابله محله

پ.ن. تا حالا تونستید قهرمان خودتون باشید؟

پ.ن.دلم فیلم ترسناک میخواد!ولی خب هیچ فیلم ترسناک درست
حسابی ای نیست…هست؟

ارسال شده در: وبلاگ دارای ۱۹ نظر

شاید باورت نشه!

مهر ۴م, ۱۳۸۷ توسط بیتا

همه چیز
پر از سیم شده…مغز، شکم ، آسمان ، زمین …بین همه چیز. نمیخواهم در آینده یک
قوطی تقریبا بی شکل پر از سیم باشم!

 

دفترم رو
می بندم..میخوام یه ذره از مغزم این جوری کار بکشم…

کار کشیده
نمیشه!

 

نه دیگه
حرف و جمله دارم و نه دیگه ایده ی خاصی به ذهنم می رسه!معلوم نیست چه خبره…دیگه
باد از پنجره نمیاد تو که پرده ی اتاقم رو تکون بده..چون دیگه کولر روشنه و نیازی
به پنجره نیست!تازه اگر پنجره باز باشه، فقط گرما میاد تو!

بازم جالب
اینجاست که معلوم نیست چه خبره!

و شاید
باز هم باورتون نشه ، اما باید بگم که خیلی جالبه که معلوم نیست چه خبره!

 

پ.ن. اگر
مسئولیت در رویا شروع می شود!! پس دقیقا این مسئولیت من کجای کدام رویا شروع می
شود؟

پ.ن۲/ اگه
بازم باورتون نمیشه تاکید کنم!!

پ.ن۳/خنثی
هم میتونی باشی.ولی نه تا این حد دیگه…

پ.ن. یک و
دو! سه و چهار! پنج شش! پنج پنج! شش و هفت! هشت و نه…نه و نه …و درست نه و یست
دقیقه!

این یه
نتیجه گیری بود.

پ.ن.کامنت
پست قبلی رو بستم…این بازه…همین جا هستیم دور هم.

پ.ن.
همین!

ارسال شده در: وبلاگ دارای ۲۶ نظر

درباره شوخی

در اینجا درباره خود و وبلاگتان بنویسید.

(فایل footer.php را برای تغییر دادن این متن ویرایش کنید.)