• وبلاگ ۱۲٫۰۹٫۱۳۸۸ ۲۹ پاسخ

    یکی نبود،یکی نبود.زیر گنبد کبود یکی نبود،یکی نبود!
    یکی نبود که بره پشت سرشم نگاه کنه!
    برای همین رفت.
    اویل همیشه عقب عقبکی قدم برمیداشت که مبادا یک وقتی یه اتفاق از گذشته رو فراموش کنه.از لحظه ی به دنیا اومدنش تا لحظه ی لحظه ی قبل رو کامل به یاد داشت.
    خب دوره ی هرروزه ی اتفاقات اونقدر بهش کمک کرده بود که حتی دورانی که توی شکم مادرش بود رو هم به یاد بیاره؛اینکه یه روز با نبودنش توی اون دخمه ظاهر شد و بزرگ و بزرگتر شد.توی دخمه ی شکم مامانش همیشه ناراحت بود،چون براش آهنگ پخش نمیشد.
    فقط یه چیز رو به یاد نداشت،اینکه توی دخمه چشماش باز بود یا بسته؟
    خب برای اون خیلی فرق میکرد،یه لحظه چشماتون رو ببندید،باز کنیدشون!خب خیلی از دیدن گذشته عقب می افتین.اون حتی وقتی عقب عقبکی راه میره پلک نمیزنه!چشماش دوبرابر شده بودن از بس برای باز نگه داشتنشون زور زده بود.از گوشه چشمهاش خون سرازیر شده بود،هرکدوم به اندازه ی یه توپ پینگ پونگ شده بود،طوری که کافی بود با انگشت اشاره ش به یکیشون اشاره کنه و تق بزنه بهش تا از جاش دربیاد!
    همه چیز با تمرین زیاد درست میشه،اون قدر به پشت سرش حواسش بوده که میتونه حتی قبل از زمانی که توی شکم مامانش بود رو به به یاد بیاره.
    توی دخمه که خبری نبوده،باید عقب تر می رفت،بلکه خبری باشه.بلکه یکی نبود که نباشه!اون یادش میاد که قبل از به وجود اومدن یه صدا بوده.یه صدای رویایی خشن!یه صدا که مثل یهطناب میفته دور گردنش و خفه ش میکنه و خون از چشماش بیشتر میزنه بیرون و حس بی حسی ناشی از خفگی با طناب باعث میشه چشمها از حدقه دربیان، و بیفتن وسط جاده!
    حالا برگشته…داره توی مسیر اصلی قدم میزنه…به جلو نگاه میکنه و نمیکنه!رفت و دیگه پشت سرش هم نگاه ندید…
    چشمها هنوز وسط جاده هستن.

    پ.ن. کاش یه نفر به این رضا امین خانی میگفت سوژه های خیلی خوبی داری ولی اونقدر بد و افتضاح کتاباتو تموم میکنی که حیف سوژه!
    پ.ن. (آن وقت علی یکهو چشم هایش را بست.نفس پر حجمش را بیرون داد و سرشانه ها را شل کرد.گفت:مشکل من این است که نمیدانم چه چیزهایی رانباید از تو بخواهم.
    مریم زبانش بند آمده بود.اما نگاهش حرف میزد و انگار گفته بود،بگو،هرچه بخواهی!فقط به شرط آن که آن را داشته باشم.)
    کتاب”ساعت پنج برای مردن دیر است”(زنی چای درست می کرد)-امیرحسن چهل تن
    علی پیش دانشگاهی بود و مریم چهل سالش میشد…مریم مثل خاله ش بود و از بچگی همراهش بود و علی مثل هیچ کس نبود!این داستانو چند سال پیش خونده بودم…ولی نمیدونم چرا هیچ وقت یادم نمیره…همیشه چای که میبینم یاد”زنی چای درست می کرد”می افتم!
    پ.ن.گر بگویم که مرا با تو سروکاری نیست

     در و دیوار گواهی بدهد کاری هست (سعدی)

  • وبلاگ ۱۳٫۰۶٫۱۳۸۸ ۱۶ پاسخ

    دیرست ، گالیا
    در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
    دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
    دیرست ، گالیا ! به ره افتاد کاروان

    (کاروان- هوشنگ ابتهاج)

    پ.ن.بقیه ی شعر رو میتونید از توی کتابش بخونید…

  • وبلاگ ۳۰٫۰۵٫۱۳۸۸ ۱۱ پاسخ

    شاید چون از ارتفاع می ترسم،ابر نشدم.
    شاید چون زیادی دوست دارم به جلو و عقب بروم،میخواهم ابر باشم.
    اگر ابر باشم،هستم، هیچ اتفاقی نمی افتد.فقط مشغول سفید کردن آسمان بمی شدم.هی رنگش میکردم؛بی رنگش می کردم!
    می توانستم یک تصویر جدید بکشم.شاید حتی خودم نمی کشیدم؛از یک نفر کمک میگرفتم و همه ی آسمان را آینه میزدم.آن وقت دو تا دنیا را با هم داشتم.
    دوتا دنیا که با هم باشند،همه همزادهایشان را به راحتی پیدا میکنند،چون با همزادشان یک شکل هستند…اگر هم نباشند از توی آینه میتوانند او را از آن سر دنیا پیدا کنند.
    آن وقت همه می توانستند از خودشان خواهش کنند،دستشان را به سمت بالا بگیرند و همه ی حرفهایشان را بزنند.
    آن وقت آدمها از خودشان،خجالت می کشیدند.
    و سعی می کردند بساط زندگیشان را جمع کنند،بکشند ببرند یک گوشه ی دیگر دنیا!
    که درست توی همان لحظه من اگر،کاش ،ابر بودم،می رفتم آسمان را سفید میکردم و عکس های آدمها را از توی آلبوم های خاک خورده در می آوردم و میزدم به سفیدی!دیگر همه می فهمیدند که گذشته ،واقعا وجود داشته!و باور می کردند که خاطرات واقعی واقعی بودند.
    با این عکس ها کسی که زود گذشته یادش می رود،زود هم یادش می افتد.
    آن وقت بچه ها،پدر و مادرهای رفته ی خودشان را به یاد می آورند و سعی می کنند باد شوند و بروند دنبال آن به یک گوشه ی دیگر دنیا!
    که من ابر هستم و نیستم و می روم آن یکی گوشه هم سفید میکنم و به جای اینکه آینه و عکس به آسمان بزنم،میگذارم سفید و دست نخورده باقی بماند.مثل مثالی که ندارم برای سفید دست نخورده،بزنم!
    سفیدی همه جا را می گیرد و من ابر هستم و نیستم.دست نخورده مثل هیچ چیز.خالی خالی!آن وقت درست موقعی که دارند لنگه دیگر کفششان را می پوشند که بروند یک گوشه ی دنج دیگر،شب می شود!
    من ابر سیاه می شوم،سیاهم میکنند. و یک دست رنگ سیاه می زنم به آسمان و با خیال راحت به خواب می روم.
    چشمی نمیبیند که راه برود.

    پ.ن.شاید باید ابر بودم!

    پ.ن. کی فکرشو میکرد که توی یه هفته زمین بیاد آسمون و آسمون بره زمین!

    دیگر هیچ چیز نمیخواهد،نمی تواند تسکین ام بدهد.”(به تو سلام می کنم-احمد شاملو)

  • وبلاگ ۱۳٫۰۵٫۱۳۸۸ ۷ پاسخ

    صبر کنید! یک عالم آدم در گذشته جا مانده اند!

    امروز نشستم و خاطراتم رو از سنی که فهمیدم یه موجودیم که باید زندگی کنم تا حدود شش، هفت سالگی مرور کردم.خیلی ها اول راه با من بودند، اما حالا دیگه نه! نیستند…نیست شده اند و من هنوز دنبال لحظه ای هستم که یک دیگه اسمم رو صدا بزنند.خوب البته همه اینها خاک خورده ست و تکرارش هیچ فایده ای نداره، و به هیچ دردی نمیخورن!

    مهم ماهاییم، خودمون، برای خودمون و دوستامون. پس همگی خوش بگذرونیم!

    یک حرکت مفید بخوای در دوران زنده بودنت انجام بدی ، اینه که آدم باشی ،و من…نمیدونم چی بگم! یک عمره که نمیدونم چی بگم، جز یک کلمه به همه آدمهای دنیا ، به رفته ها ،به دوستانم و به هر آدم زنده ای که توی زندگیم نقش داشته، “ببخشید”

    نیازی به صبر کردن نیست! بگذار توی گذشته بمانند ، اینجا جای ماست

    پ.ن.ببخشید بابت تاخیر یک روزه!

  • وبلاگ ۰۲٫۰۴٫۱۳۸۸ ۱۷۱ پاسخ

    حس میکنم چقدر دستم کوتاهه…
    چقدر نمیتونم!
    چقدر آدم دارن جا میمونن…توی این زمان!توی این لحظه…توی این خیابونا!

  • وبلاگ ۱۱٫۰۳٫۱۳۸۸ ۱۴ پاسخ

    صبح بیدار شد.رفت آب به صورتش زد و آمد که پیراهنش را از گوشه کنار تخت پیدا کند.خم شد و با بی حوصلگی دستش را برد زیر تخت و با حس شدید لامسه دنبال لباس گشت!
    -اه!کجاست؟
    آهان!پیدا شد.درست بعد از لمس کردن یک فضای خالی،پیدا شد.
    درحالی که یقه ی لباس از سرش گذشته بود،جلوی آینه آمد.اول یک نگاه به موهای نامرتبش.
    نه!دارد موهایش را مرتب میکند.شانه را دستش ببین!
    بعد یک نگاه به هیکل خودش توی آینه.هنوز لباس نصفه و نیمه تنش بود.
    -اِ!این چیه؟
    مسیر چشمهایش را که دنبال کردم چشمم خورد به یک خط.توی آینه.نه مثل اینکه از آینه نیست؛دارد با دستش که همین حالا آب دهانش را به آن زده آینه را پاک میکند.اما خط سرجایش است.دست به شکمش کشید،با انگشت خط را دنبال کرد.
    ادامه داشت.لباس را درآورد.درست از شانه ی چپ آمده بود،از بین سینه اش گذشته بود،از سمت راست کمرش دیگر تمام شده بود.الکی رنگ سیاه توی ذهنتان نیاید،رنگ خط معلوم نیست.
    دوباره تلاش آب دهان و دست.
    -لامصب؛چرا نمیره!
    خب نمی رود که نمی رود.دوست ندارد که دوست ندارد.نمی گوید که نمی گوید.
    لباس را دوباره تنش کرد و از خانه زد بیرون.

    ***

    دیروز گذشته،از خانه که زد بیرون دیگر تا شب برنگشت و نفهمیدم چه شد.شب هم توی تاریکی لباسش را درآورد و خوابید.خط هم توی تاریکی دیده نمیشد.حالا صبح شده،بیدار شده و انگار فراموش کرده که دیروز چه فاجعه ای برای بدنش اتفاق افتاده.اما نه…از در اتاق رد نشده برگشت سمت آینه.
    یک نگاه به خودش کرد،یک نگاه هم به دور و بر!
    -این سگ پدر دیگه از کجا اومده؟؟
    خط جدید را می گفت که از شانه ی راست شروع شده بود،بعد از ساختن یک تقاطع با خط قبلی، از سینه اش رد شده بود و بعد هم که معلوم است از کجا محو شده بود.
    لباسش را پوشید.یک شب،نه نه؛دو شب خوابیده بود و صبح خط خورده بود.

    پ.ن.بابت این غلطم که روش ضربدر کشیدید چقدر نمره کم میشه؟
    پ.ن.عاشق پیاده روی توی فرعی هام!با وجود اینکه پر از خونه هستن،انگار دست نخوردن که ازشون رد بشیم.
    پ.ن.hele bi gel…(pinhani)

  • وبلاگ ۱۶٫۰۱٫۱۳۸۸ ۱۶ پاسخ

    برگرد…برگرد..برگرد !
    به گذشته
    به روزهای انگار نگذشته!
    به خواب های هیچ وقت نرفته…

    برگرد!برو
    به روزهای انگار نگذشته
    به خواب های هیچ وقت نرفته…

    —–
    (سرم را بالا آوردم.مه تاب به من نگاه می کرد.بعد فنجان را از من
    گرفت.بدون اینکه به داخل آن نگاه کند،همان طور که به هم خیره
    شده بودیم،فال را تفسیر می کرد.
    -این فنجان را یک نفر خورده که خیلی دوست داشتنی است…نه!دو
    نفر خوردند…دو یا شاید هم سه وقت دیگر به هم می رسند.آن دو
    نفر…نه!همان یک نفر…این دو نفر،یک نفرند.شاید هم کم تر.چرا از
    هم اینقدر دورند؟در حالی که این قدر نزدیکند.حالا نیتش.یا
    نیتشان.نمی دانم…اما خودشان که می دانند.مگر دو خط عربی
    خواندن و یک قبلت گفتن چه کار شاقی است،آقای علی فتاح
    خان!من نمیدانم تو چرا این جوری هستی،اما…اما همین جوری
    هم…
    آه کشید.پیرمرد هم در میز بغلی آه کشید.)
    (-حالا خوب شد،خوب که نه،به تر شد.ما هم شدیم پاک؛مثل
    سرکار.ظاهرمان حداقل پاک شد.فقهی فقهی.سه بار غرغره.قر قر
    قر!این کمره؟یا فنره…قر قر قر…من اگر با تو هم پنهان کاری کنم که
    کسی باقی نمیمونه.یک روز هم گفتیم غم تکانی کنیم…
    نگذاشتی.بدتر غمکشی کردی.غم تکانی مثل خانه تکانی است.
    بچه تهران میفهمه یعنی چی.خانه فقط تمیز میشه.همین.غم تکانی
    هم مثل همینه.فقط غم هات مرتب میشن،همین.نمیشه دور
    ریخت.اما تو غم کشی کردی.مثل اسباب کشی.یعنی اضاف
    کردی.کم که نداشتم نالوطی.تو هم اگر نه بگی که کسی نمیمونه
    نارفیق!…)
    من او – رضا امیر خانی

  • وبلاگ ۰۲٫۱۲٫۱۳۸۷ ۱۸ پاسخ

    دختری را میشناسم که همیشه در حال شنا کردن است.همیشه!
    حتی نفس کشیدنش هم مثل شناست.مثل شنای یک ماهی،با
    آرامش توی آب.
    در سرزمین او آبی وجود ندارد؛ولی او شنا می کند.خشک خشک
    است…خشک مسئله ای نیست.خشک تازه بهتر هم هست؛دیگر
    وقتی باد می وزد لباست خیس نیست و تو از درون سردت نمی
    شود.
    و وقتی دیگر سردت نشود،نیازی به کسی نداری.به هیچ کس…دیگر
    خودت از درون گرمی.وقتی که از درون گرمی ،عین بخاری؛دو حالت
    ایجاد می شود:اگر آدم گرمایی باشی لذت می بری،مثل شنا
    کردن.در واقعا مثل لذت شنا کردن.
    اگر سرمایی باشی،حالت تهوع و بعد خواب!
    با همه ی این حالات که ممکن است بیفتند-حالت که افتادنی
    نیست،اتفاق افتادنی است-دختر خوب شنا می کند!توی روزها،توی
    موج ها،توی سیم ها!کتابها…حتی در آبهای توهمی.
    آدم های غرق شده ی زیادی دیده که یک لبخند روی لب داشتند.
    همه ی آنها،مثل دختر فکر می کردند.
    اما حیف!ما که نمیدانیم دختر به چه فکر میکند.باور کنید من هم
    نمیدانم.دختر آنقدر با خودش درگیر است که اصلا فرصتی برای
    معرفی خودش ندارد!معرفی که نباشد،آشنایی نیست.آشنا
    نباشد؛داننده هست!یعنی “ما”…یعنی من و تو!آشنایش نیستم…
    ولی داننده اش چرا!
    و ما چون داننده ایم،می دانیم که او دارد در تمام تصمیم های عاقلانه ی خود غرق می شود.
    و من میخواستم دقیقا جمله ی آخر را بگویم که دخترک آمد وسط،با
    یک لبخند!با آرام آرام…
    نه؟

    پ.ن.من دیگر عروسکی نیستم که اگر سینه ام را فشار بدهی،برایت
    خون بالا بیاورم!من هنوز هستم…ولی آن قبلی نیستم.عوض
    شده…

  • وبلاگ ۰۳٫۱۱٫۱۳۸۷ ۱۶ پاسخ

    تو ،همه ی روزهای گذشته ای!
    تو همه ی بی تا های تمام شده و شروع نشده
    تو همه ی کلمه های انتظار می رود؛
    من!بی تای مانده بین تمام شده و شروع نشده!
    بگذار به حال خودم باشم…
    فقط رهایم کن!
    باد..هوا که از پنجره می آید تو…دست چپم را به همراه نیمکره ی چپ مغزم یا شاید هم راست آن، خنک میکند

  • وبلاگ ۱۳٫۱۰٫۱۳۸۷ ۲۰ پاسخ

    هنوز مخاطبم تویی…دیوانه م!هه…