• وبلاگ ۱۲٫۰۵٫۱۳۸۹ بدون پاسخ

    صبر کنید! یک عالم آدم در گذشته جا مانده اند!

    امروز نشستم و خاطراتم رو از سنی که فهمیدم یه موجودیم که باید زندگی کنم تا حدود شش، هفت سالگی مرور کردم.خیلی ها اول راه با من بودند، اما حالا دیگه نه! نیستند…نیست شده اند و من هنوز دنبال لحظه ای هستم که یک دیگه اسمم رو صدا بزنند.خوب البته همه اینها خاک خورده ست و تکرارش هیچ فایده ای نداره، و به هیچ دردی نمیخورن!

    مهم ماهاییم، خودمون، برای خودمون و دوستامون. پس همگی خوش بگذرونیم!

    یک حرکت مفید بخوای در دوران زنده بودنت انجام بدی ، اینه که آدم باشی ،و من…نمیدونم چی بگم! یک عمره که نمیدونم چی بگم، جز یک کلمه به همه آدمهای دنیا ، به رفته ها ،به دوستانم و به هر آدم زنده ای که توی زندگیم نقش داشته، “ببخشید”

    نیازی به صبر کردن نیست! بگذار توی گذشته بمانند ، اینجا جای ماست

  • وبلاگ ۲۸٫۰۲٫۱۳۸۹ ۸ پاسخ

    شما چقدر به مادرتون ایمان دارید؟

    یه مامان چند تا بابا میتونه باشه…؟

    ایمان آوردم!

  • وبلاگ ۰۴٫۰۲٫۱۳۸۹ ۹ پاسخ

    دراز می کشی…نمی دانی چرا با دقت تر از همیشه؛چند ثانیه ای زل میزنی به ترک های روی دیوار و شروع می کنی به خیالاتی شدن،خیال برمی داردت و توی خطهای روی سقف یک آدم پیدا میکنی،یک ترکِ بی شکل و بی فرم صورتش است و چند تا خطِ درهم موهایش می شوند که او هم دراز کشیده روی سقف!
    انگار او هم تو را توی خطهای توی اتاقت پیدا کرده،بین خطهای آبی و زرد و نارنجیِ ملایمِ رو تختیت،توی پیراهن گشاد همیشگی که وقتی تنت نیست احساس میکنی زندانی هستی…با این پیراهن آنقدر سبک می شوی که خیال به راحتی می تواند بلندت کند و پروازت دهد!
    خیره می شوی به ماجراجویی جدیدت..
    صدای باران را می شنوی که می آید و میخورد به پنجره ی اتاق،بعد آرام قطره وار از روی پنجره سر می خورد پایین.
    هوای بارانی را دوست داری…آنقدر زیاد که آدم روی سقف را تنها میگذاری ،رهایش میکنی به حال غریب خودش و سرت را کج میکنی از از پنجره به سر خوردن قطره های باران خیره می شوی…
    یک قطره به پنجره می خورد،غلت میخورد و منحنی وار می آید پایین.
    پلک می زنی،تاریک بعد روشن
    قطره ی دیگری منحنی را کاملتر کرده و تو نیم رخ یک صورت را می بینی
    پلک می زنی،تاریک بعد روشن
    ای وای موهایش کاملا دیده می شود…
    بسته،باز-چشم هایت را می گویم
    قطره های باران برایت مهمان آورده اند…لبخند میزنی!
    بدنت رابا یک نفس عمیق و با تمام وجود رها میکنی ،سبک می شوی،سبک می شوی،سبک می شوی…
    دست چپت را میگذاری روی قلبت.یک نفر توی قلبت برای زنده ماندن در می زند…احساسش می کنی!ضربان قلبت نوازشت می کند…
    چشم از مهمان روی پنجره برنمیداری.
    دست راستت را میگذاری روی شکمت…یک نفس عمیق دیگر!
    خیره به مهمان خوابت می برد.
    ***
    تق تق
    تق تق
    صدای جر جر در شنیده می شود،چوبی چوبیست.
    با اینکه در باز می شود هیچ صدای پایی نمی آید.
    یک صدای دیگر است…شنیدنی نیست؛دیدنیست.
    نبض می آید و غلت می خورد،غلت می خورد،غلت می خورد…
    نبض نه برای رسیدن به چیزی،نه برای رسیدن به هم؛نه برای جمع شدن،برای یکی شدن،هزار شدن غلت می خورد،پخش می شود،تقسیم می شود،
    دو می شود.
    صدای تق تق دو برابر می شود
    نبض،نیمه ی گمشده اش را جا می گذارد و برمی گردد.
    ***
    دلت برف می خواهد،توی مغزت با چکش می کوبد و می گوید:برف!برف!
    مثل بچه های کوچکی که توی خیابان از دست مادرشان آویزان می شوند و خواسته ی خود را مدام پشت سر هم تکرار می کنند.
    از صدای کوبیده شدن چکش بیدار می شوی.دست چپت هنوز بالا و پایین می رود،پس زنده ای..برش می داری و دستی به موهای به هم ریخته ات می کشی.
    خشکت می زند…
    چرا درست جایی که دست راستت است یک نفر دارد در می زند؟
    ضربانش را حس می کنی.
    چند بار دستت را بلند می کنی و دوباره می گذاری همان جا و هربار واضح تر می شود.
    هم قلبت می زند و هم قلبی!
    به پنجره نگاه میکنی،مهمان رفته…
    چکش می زنند به تمام وجودت،با تمام قدرت و برف می خواهند از تو.برف…برف
    سرت گیج می رود،آدم روی سقف می چرخد..هی می چرخد
    ***
    زن ها وقتی بچه داشته باشند قلبشان دو تا می شود،باور نمی کرد!
    با دو دست سرش را محکم گرفته بود و وسط اتاق می چرخید و گریه می کرد.
    نه از سر دوتا شدن…
    از خاطرِ برف!
    وسط بهار ویار برف را چه طور باید می گذراند!
    قلبش،قلبهایش تندتر می زد…
    از در خانه زد بیرون.خیابان شلوغ،ساختمان ها،مغازه ها…
    دختر و پسر دست هم را گرفته اند و در حالی که فکر می کنند چرا وقتی حرفی برای گفتن ندارند،دست همدیگر را گرفته اند و راه می روند،با تعجب نگاهش می کنند.
    به آسمان خیره شد؛صدا نداشت،صدا نداشت که فریاد بزند و برف التماس کند از آسمان،که بگوید بدون برف بچه اش می میرد.
    این بچه ی دوست داشتنیِ ناکجا نباید بمیرد!دلش خوراکی نمی خواهد،ویار برف کرده.
    چه طور این ها را فریاد بزند…
    نگاه می کند به آسمان،آسمان هم به او خیره می شود.
    باد می آید،ابرها را تکان می دهد،ابرها موقعی که حرکت می کنند صدا ندارند،یک قطره اشکش می چکد روی پیراهنش
    ابرها دست های همدیگر را می گیرند.
    دستش را روی دلش میگذارد،درد می کند…
    ***
    ابرها دست هم می گیرند و نقاشی می شوند که کشیده می شود بدست ناکجا!
    کشیده می شوند.
    قلم مو روی پالت کمی سیاه به سفید می زند،خاکستری می شود،کمی سفیدش را بیشتر میکند،می کشد،می کشد یک دست آسمان را ابری می کند،برف می کشد،دانه های برف را می کشد.
    آسمان می خندد!
    صدای ضربان می آید،که برف ها را در آغوش می گیرد،در خودش ذوبش میکند،آدم برفی می شود.
    قلم مو را روی رنگ سفید حرکت می دهد.خوب که سفید شد،همه جا را نرم یک دست سفید میکند.
    ***
    باد می آید،زیر دامنت چرخی می زند و لرزه ای به پاهایت می اندازد و می رود،سرما را حس میکنی،چشم از آسمان برمیداری،آرام تر شده ای!
    دانه های برف می آیند و لابه لای موهای سیاهت می نشینند.زمین را نگاه میکنی که تا مچ پا در برف هستی!
    چد ساعتی هست که آن جایی و شب شده!
    آدمها بی توجه به هوای برفی توی خیابان جاری هستند و تعجب میکنی!یعنی برف را نمی بینند؟
    دستت را روی دلت می گذاری،لبخند میزنی،فقط همین کار را می توانی بکنی.دوست داری بگوبی :خوشحالم که آمدی!تنها بودم نا کجا!
    لبهایت تکان می خورد و صدایی نمی آید.
    ضربان تندتر می شود.شاید شنیده.
    باد با پیراهنت بلندت می کند و می بردت توی خانه!
    یک پتو رویت کشیده ای و کنار پنجره نشسته ای.سرت را نزدیک شیشه می بری،ها میکنی!با انگشت روی شیشه یک دانه ی برف می کشی،بخارِ برف مانند سرازیر می شود با برف های واقعی بیرون بیرون خانه و روی پنجره می ماسد!
    حس میکنی باید قصه بگویی برایش!
    چشمهایت را می بندی و بی صدا قصه را شروع میکنی.
    ***
    روزها می گذرند…می آیند،تعجب می کنند و می روند.
    قلم مو کهنه شده،توانش به آخر رسیده.
    روزها را مدت هاست که رنگ می کند.باران می کشد،برف می کشد،تابستان می کشد،شکوفه…شب می کند آسمان را و روز آسمان را می شود.
    هربار او خیره نگاهش میکند و برای زنده ماندن بچه اش با درد سکوت میکند،دست ناکجا ناخودآگاه قلم مو را توی خواسته ی دختر میزند و همه جا را رنگ می کند.
    این ویار فصل تا کجا ادامه خواهد داشت؟
    ***
    قصه ها تمام شده اند،قصه ی همه ی آدم های روی زمین را برایش گفته ای…
    در میزند،درد می آید!چهره ات را در هم میبری و لبخند میزنی!
    همه احساست را ریخته ای در وجودش،همه ی فکرها،تولدها،زندگی ها و رنگها.
    انگار دیگر ویار فصل تمام شده.
    خودت را در آن جا دادی…طوری که انگار دیگر نیستی!
    در می زند…درد می آید.
    لبهایت تکان می خورند گویی که میگویند بیا!
    صدای خنده می آید،بلند.
    در می زند،دست هایت را رها میکنی و سبک می شوی..چقدر آزادی!مثل پیراهنت.
    چشم هایت را می بندی و می گویی بیا!
    می آید…
    به دنیا می آید
    آرام!
    از ناکجا به دنیا می آید،از بند بند وجودت!
    در حالی که چشم هایت بسته است،دستت را می گذاری روی دلت!نبض خاموش شده..پس واقعا به دنیا آمده.
    می خندی،چشمت را باز میکنی،نگاهشان میکنی،روی زمین چند دانه برف ریخته…دارند برایت قصه می گویند،قصه هایی که تو برایشان گفته ای!
    و با تمام وجود در آغوششان میگیری.
    دوست دارید بگویم ذوب می شوند یا می مانند؟
    دستت را می گذاری روی قلبت
    -
    -
    -
    هیچ چیز حس نمیکنی…
    ***
    قلم مو را گذاشت زمین؛
    بلند شد؛
    صدای بسته شدن در آمد.

    پ.ن.چون ندیدم حقیقت ره افسانه زدم

  • وبلاگ ۱۲٫۰۹٫۱۳۸۸ ۲۹ پاسخ

    یکی نبود،یکی نبود.زیر گنبد کبود یکی نبود،یکی نبود!
    یکی نبود که بره پشت سرشم نگاه کنه!
    برای همین رفت.
    اویل همیشه عقب عقبکی قدم برمیداشت که مبادا یک وقتی یه اتفاق از گذشته رو فراموش کنه.از لحظه ی به دنیا اومدنش تا لحظه ی لحظه ی قبل رو کامل به یاد داشت.
    خب دوره ی هرروزه ی اتفاقات اونقدر بهش کمک کرده بود که حتی دورانی که توی شکم مادرش بود رو هم به یاد بیاره؛اینکه یه روز با نبودنش توی اون دخمه ظاهر شد و بزرگ و بزرگتر شد.توی دخمه ی شکم مامانش همیشه ناراحت بود،چون براش آهنگ پخش نمیشد.
    فقط یه چیز رو به یاد نداشت،اینکه توی دخمه چشماش باز بود یا بسته؟
    خب برای اون خیلی فرق میکرد،یه لحظه چشماتون رو ببندید،باز کنیدشون!خب خیلی از دیدن گذشته عقب می افتین.اون حتی وقتی عقب عقبکی راه میره پلک نمیزنه!چشماش دوبرابر شده بودن از بس برای باز نگه داشتنشون زور زده بود.از گوشه چشمهاش خون سرازیر شده بود،هرکدوم به اندازه ی یه توپ پینگ پونگ شده بود،طوری که کافی بود با انگشت اشاره ش به یکیشون اشاره کنه و تق بزنه بهش تا از جاش دربیاد!
    همه چیز با تمرین زیاد درست میشه،اون قدر به پشت سرش حواسش بوده که میتونه حتی قبل از زمانی که توی شکم مامانش بود رو به به یاد بیاره.
    توی دخمه که خبری نبوده،باید عقب تر می رفت،بلکه خبری باشه.بلکه یکی نبود که نباشه!اون یادش میاد که قبل از به وجود اومدن یه صدا بوده.یه صدای رویایی خشن!یه صدا که مثل یهطناب میفته دور گردنش و خفه ش میکنه و خون از چشماش بیشتر میزنه بیرون و حس بی حسی ناشی از خفگی با طناب باعث میشه چشمها از حدقه دربیان، و بیفتن وسط جاده!
    حالا برگشته…داره توی مسیر اصلی قدم میزنه…به جلو نگاه میکنه و نمیکنه!رفت و دیگه پشت سرش هم نگاه ندید…
    چشمها هنوز وسط جاده هستن.

    پ.ن. کاش یه نفر به این رضا امین خانی میگفت سوژه های خیلی خوبی داری ولی اونقدر بد و افتضاح کتاباتو تموم میکنی که حیف سوژه!
    پ.ن. (آن وقت علی یکهو چشم هایش را بست.نفس پر حجمش را بیرون داد و سرشانه ها را شل کرد.گفت:مشکل من این است که نمیدانم چه چیزهایی رانباید از تو بخواهم.
    مریم زبانش بند آمده بود.اما نگاهش حرف میزد و انگار گفته بود،بگو،هرچه بخواهی!فقط به شرط آن که آن را داشته باشم.)
    کتاب”ساعت پنج برای مردن دیر است”(زنی چای درست می کرد)-امیرحسن چهل تن
    علی پیش دانشگاهی بود و مریم چهل سالش میشد…مریم مثل خاله ش بود و از بچگی همراهش بود و علی مثل هیچ کس نبود!این داستانو چند سال پیش خونده بودم…ولی نمیدونم چرا هیچ وقت یادم نمیره…همیشه چای که میبینم یاد”زنی چای درست می کرد”می افتم!
    پ.ن.گر بگویم که مرا با تو سروکاری نیست

     در و دیوار گواهی بدهد کاری هست (سعدی)

  • وبلاگ ۱۳٫۰۶٫۱۳۸۸ ۱۶ پاسخ

    دیرست ، گالیا
    در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
    دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
    دیرست ، گالیا ! به ره افتاد کاروان

    (کاروان- هوشنگ ابتهاج)

    پ.ن.بقیه ی شعر رو میتونید از توی کتابش بخونید…

  • وبلاگ ۳۰٫۰۵٫۱۳۸۸ ۱۱ پاسخ

    شاید چون از ارتفاع می ترسم،ابر نشدم.
    شاید چون زیادی دوست دارم به جلو و عقب بروم،میخواهم ابر باشم.
    اگر ابر باشم،هستم، هیچ اتفاقی نمی افتد.فقط مشغول سفید کردن آسمان بمی شدم.هی رنگش میکردم؛بی رنگش می کردم!
    می توانستم یک تصویر جدید بکشم.شاید حتی خودم نمی کشیدم؛از یک نفر کمک میگرفتم و همه ی آسمان را آینه میزدم.آن وقت دو تا دنیا را با هم داشتم.
    دوتا دنیا که با هم باشند،همه همزادهایشان را به راحتی پیدا میکنند،چون با همزادشان یک شکل هستند…اگر هم نباشند از توی آینه میتوانند او را از آن سر دنیا پیدا کنند.
    آن وقت همه می توانستند از خودشان خواهش کنند،دستشان را به سمت بالا بگیرند و همه ی حرفهایشان را بزنند.
    آن وقت آدمها از خودشان،خجالت می کشیدند.
    و سعی می کردند بساط زندگیشان را جمع کنند،بکشند ببرند یک گوشه ی دیگر دنیا!
    که درست توی همان لحظه من اگر،کاش ،ابر بودم،می رفتم آسمان را سفید میکردم و عکس های آدمها را از توی آلبوم های خاک خورده در می آوردم و میزدم به سفیدی!دیگر همه می فهمیدند که گذشته ،واقعا وجود داشته!و باور می کردند که خاطرات واقعی واقعی بودند.
    با این عکس ها کسی که زود گذشته یادش می رود،زود هم یادش می افتد.
    آن وقت بچه ها،پدر و مادرهای رفته ی خودشان را به یاد می آورند و سعی می کنند باد شوند و بروند دنبال آن به یک گوشه ی دیگر دنیا!
    که من ابر هستم و نیستم و می روم آن یکی گوشه هم سفید میکنم و به جای اینکه آینه و عکس به آسمان بزنم،میگذارم سفید و دست نخورده باقی بماند.مثل مثالی که ندارم برای سفید دست نخورده،بزنم!
    سفیدی همه جا را می گیرد و من ابر هستم و نیستم.دست نخورده مثل هیچ چیز.خالی خالی!آن وقت درست موقعی که دارند لنگه دیگر کفششان را می پوشند که بروند یک گوشه ی دنج دیگر،شب می شود!
    من ابر سیاه می شوم،سیاهم میکنند. و یک دست رنگ سیاه می زنم به آسمان و با خیال راحت به خواب می روم.
    چشمی نمیبیند که راه برود.

    پ.ن.شاید باید ابر بودم!

    پ.ن. کی فکرشو میکرد که توی یه هفته زمین بیاد آسمون و آسمون بره زمین!

    دیگر هیچ چیز نمیخواهد،نمی تواند تسکین ام بدهد.”(به تو سلام می کنم-احمد شاملو)

  • وبلاگ ۱۳٫۰۵٫۱۳۸۸ ۷ پاسخ

    صبر کنید! یک عالم آدم در گذشته جا مانده اند!

    امروز نشستم و خاطراتم رو از سنی که فهمیدم یه موجودیم که باید زندگی کنم تا حدود شش، هفت سالگی مرور کردم.خیلی ها اول راه با من بودند، اما حالا دیگه نه! نیستند…نیست شده اند و من هنوز دنبال لحظه ای هستم که یک دیگه اسمم رو صدا بزنند.خوب البته همه اینها خاک خورده ست و تکرارش هیچ فایده ای نداره، و به هیچ دردی نمیخورن!

    مهم ماهاییم، خودمون، برای خودمون و دوستامون. پس همگی خوش بگذرونیم!

    یک حرکت مفید بخوای در دوران زنده بودنت انجام بدی ، اینه که آدم باشی ،و من…نمیدونم چی بگم! یک عمره که نمیدونم چی بگم، جز یک کلمه به همه آدمهای دنیا ، به رفته ها ،به دوستانم و به هر آدم زنده ای که توی زندگیم نقش داشته، “ببخشید”

    نیازی به صبر کردن نیست! بگذار توی گذشته بمانند ، اینجا جای ماست

    پ.ن.ببخشید بابت تاخیر یک روزه!

  • وبلاگ ۰۲٫۰۴٫۱۳۸۸ ۱۷ پاسخ

    حس میکنم چقدر دستم کوتاهه…
    چقدر نمیتونم!
    چقدر آدم دارن جا میمونن…توی این زمان!توی این لحظه…توی این خیابونا!

  • وبلاگ ۱۱٫۰۳٫۱۳۸۸ ۱۳ پاسخ

    صبح بیدار شد.رفت آب به صورتش زد و آمد که پیراهنش را از گوشه کنار تخت پیدا کند.خم شد و با بی حوصلگی دستش را برد زیر تخت و با حس شدید لامسه دنبال لباس گشت!
    -اه!کجاست؟
    آهان!پیدا شد.درست بعد از لمس کردن یک فضای خالی،پیدا شد.
    درحالی که یقه ی لباس از سرش گذشته بود،جلوی آینه آمد.اول یک نگاه به موهای نامرتبش.
    نه!دارد موهایش را مرتب میکند.شانه را دستش ببین!
    بعد یک نگاه به هیکل خودش توی آینه.هنوز لباس نصفه و نیمه تنش بود.
    -اِ!این چیه؟
    مسیر چشمهایش را که دنبال کردم چشمم خورد به یک خط.توی آینه.نه مثل اینکه از آینه نیست؛دارد با دستش که همین حالا آب دهانش را به آن زده آینه را پاک میکند.اما خط سرجایش است.دست به شکمش کشید،با انگشت خط را دنبال کرد.
    ادامه داشت.لباس را درآورد.درست از شانه ی چپ آمده بود،از بین سینه اش گذشته بود،از سمت راست کمرش دیگر تمام شده بود.الکی رنگ سیاه توی ذهنتان نیاید،رنگ خط معلوم نیست.
    دوباره تلاش آب دهان و دست.
    -لامصب؛چرا نمیره!
    خب نمی رود که نمی رود.دوست ندارد که دوست ندارد.نمی گوید که نمی گوید.
    لباس را دوباره تنش کرد و از خانه زد بیرون.

    ***

    دیروز گذشته،از خانه که زد بیرون دیگر تا شب برنگشت و نفهمیدم چه شد.شب هم توی تاریکی لباسش را درآورد و خوابید.خط هم توی تاریکی دیده نمیشد.حالا صبح شده،بیدار شده و انگار فراموش کرده که دیروز چه فاجعه ای برای بدنش اتفاق افتاده.اما نه…از در اتاق رد نشده برگشت سمت آینه.
    یک نگاه به خودش کرد،یک نگاه هم به دور و بر!
    -این سگ پدر دیگه از کجا اومده؟؟
    خط جدید را می گفت که از شانه ی راست شروع شده بود،بعد از ساختن یک تقاطع با خط قبلی، از سینه اش رد شده بود و بعد هم که معلوم است از کجا محو شده بود.
    لباسش را پوشید.یک شب،نه نه؛دو شب خوابیده بود و صبح خط خورده بود.

    پ.ن.بابت این غلطم که روش ضربدر کشیدید چقدر نمره کم میشه؟
    پ.ن.عاشق پیاده روی توی فرعی هام!با وجود اینکه پر از خونه هستن،انگار دست نخوردن که ازشون رد بشیم.
    پ.ن.hele bi gel…(pinhani)

  • وبلاگ ۱۶٫۰۱٫۱۳۸۸ ۱۶ پاسخ

    برگرد…برگرد..برگرد !
    به گذشته
    به روزهای انگار نگذشته!
    به خواب های هیچ وقت نرفته…

    برگرد!برو
    به روزهای انگار نگذشته
    به خواب های هیچ وقت نرفته…

    —–
    (سرم را بالا آوردم.مه تاب به من نگاه می کرد.بعد فنجان را از من
    گرفت.بدون اینکه به داخل آن نگاه کند،همان طور که به هم خیره
    شده بودیم،فال را تفسیر می کرد.
    -این فنجان را یک نفر خورده که خیلی دوست داشتنی است…نه!دو
    نفر خوردند…دو یا شاید هم سه وقت دیگر به هم می رسند.آن دو
    نفر…نه!همان یک نفر…این دو نفر،یک نفرند.شاید هم کم تر.چرا از
    هم اینقدر دورند؟در حالی که این قدر نزدیکند.حالا نیتش.یا
    نیتشان.نمی دانم…اما خودشان که می دانند.مگر دو خط عربی
    خواندن و یک قبلت گفتن چه کار شاقی است،آقای علی فتاح
    خان!من نمیدانم تو چرا این جوری هستی،اما…اما همین جوری
    هم…
    آه کشید.پیرمرد هم در میز بغلی آه کشید.)
    (-حالا خوب شد،خوب که نه،به تر شد.ما هم شدیم پاک؛مثل
    سرکار.ظاهرمان حداقل پاک شد.فقهی فقهی.سه بار غرغره.قر قر
    قر!این کمره؟یا فنره…قر قر قر…من اگر با تو هم پنهان کاری کنم که
    کسی باقی نمیمونه.یک روز هم گفتیم غم تکانی کنیم…
    نگذاشتی.بدتر غمکشی کردی.غم تکانی مثل خانه تکانی است.
    بچه تهران میفهمه یعنی چی.خانه فقط تمیز میشه.همین.غم تکانی
    هم مثل همینه.فقط غم هات مرتب میشن،همین.نمیشه دور
    ریخت.اما تو غم کشی کردی.مثل اسباب کشی.یعنی اضاف
    کردی.کم که نداشتم نالوطی.تو هم اگر نه بگی که کسی نمیمونه
    نارفیق!…)
    من او – رضا امیر خانی