من اینجا هستم
در میانه ی روزهایی که مردم خواب خدا میبینند…
پ.ن.از اول شروع میکنیم ،تمام نخواهد شد…مگر نه؟
پ.ن.چند ثانیه صبر کردم ،دوباره به راه ادامه خواهم داد…
امروز فهمیدم که وقتی دلم برای کسی تنگ میشه ،کاملا به هم میریزم و نمیدونم که از زندگیم چی میخوام!
-سی دقیقه سکوت.
همه شروع میکنند به سکوت!غرق می شوند. لبها حرکت می کنند.یک نفر از میان جمع فریاد می زند:یک نفر سی دقیقه را بلند برای همه بشمارد!
دوباره گفت:سی دقیقه سکوت!
-یک…دو…سه…چهار…
—————
پ.ن.ممنون از سینا بابت گفتن حرفی که باعث شد اینو بنویسم!




