• وبلاگ ۰۲٫۰۳٫۱۳۸۶ ۳۹ پاسخ



    -…یه چیزی بگو که دردم تسکین پیدا کنه.

    -گوش کنید آقای رامیرز ،شما تنها آدمی نیستین که به کسی آسیب رسوندین. من خودم تو ویتنام یه آدم کشتم.

    -تو که سربازی نرفتی.

    -دروغ گفتم.

    -چرا؟

    -نمی خواستم فکرهای بدی درباره ی من بکنید. من دوسال تمام خدمت کردم.

    -اون آدمی رو که کشتی می شناختی؟

    -نه ،اسمشو هم نمیدونستم.واحد ما داشت تویه روستا می گشت. روستایی ها چند روز پیش رفته بودن. فقط ویت کنگ ها مونده بودن.ما تفنگ هامونو آماده گرفته بودیم.یه هو احساس کردم یکی پشت سرمه. چرخیدم و یه آدم ریزه ای رو دیدم که لباس تره تنش بود…

    -حتما شبیه کسی بوده…

    -نه .فقط به من زل زده بود.من بدم میاد آدمها این جوری پشت سرم سبز بشن . این بود که آبکشش کردم.

    -و بلاخره شناختیش…

    -نه ،قبلا چشمم به ش نیفتاده بود. اما وقتی به جنازه ش نگاه کردم فهمیدم سرباز نیس ،یه پیرمرد دهاتی بود که احتمالا نمی تونس از خونه ش دل بکنه.

    …*

    -اون وقت سر جنازش اشک ریختی،سر نعشش؟

    -نه ،اما حال گهی داشتم.

    -شبش چی؟خوابت برد؟

    -آره،خوابیدم.

    …*

    -ببینید آقای رامیرز،این چیزها رو من از خودم در آوردم.الآن درد سینه تون فروکش کرده،می تونین راحت نفس بکشین و دیگه لازم نیس به اون حرفا ادامه بدیم.

    -دروغ بود؟

    (نفرین ابدی به خواننده ی این برگها-مانوئل پویینگ)

    و بحث این دو نفر همین طور ادامه پیدا میکند.

    *دیالوگهایی نبودن که دوستشون داشته باشم.

    فردایی در کار نیست.

    تماشاگری در کار نیست.

    (آهستگی- میلان کوندرا)

    پ.ن. دفعه ی بعدی داستانمو میذارم. میدونم از حرفای سردرگمم خسته شدین!

  • وبلاگ ۱۷٫۰۲٫۱۳۸۶ ۳۵ پاسخ


    آیا به دنبال یک چیز خصوصی میگردم؟! میگردید؟!

    یکی بود ،یکی نبود ،غیر خدای مهربون هیشکی نبود.توی این دنیای بزرگ ،درست توی یه گوشه ی فراموش شده ی اون ،یه جفت چشم زندگی می کردن که همیشه دلشون می خواست اطراف رو زیر نظر داشته باشن ،اما یه روز یه دفعه ،صبح که بیدار شدن ،هیچی ندیدن!

    مردم گوشه ی دیگه ی دنیا ،جای خالی نگاه های سنگین دو تا چشم رو حس می کردن.

    چشم ها اشک ریختن!

    گوشه ی دیگه ی دنیا با مردمش ،زیر آب موندن. دیگه نفس نکشیدن.

    —-

    گاهی بد نیست به این فکر کنم که اگر من نباشم ، دنیا چه چیزی را از دست داده؟!اصلا فکر میکنی چیزی را از دست داده؟! یا باز هم با خودم فکر میکنم ،این هم مهم نیست! منتظر نشستم و زل زدم به اتفاقات اطرافم که ببینم پس چه موقع نخواهم گفت:” مهم نیست!”

    —-

    هنوز به دنبال پاسخی هستم برای سوال خودم!همیشه همین گونه است ،سخت ترین سوالات ،سوالاتی هستند که “من” از “من” می پرسد!پس شاید بتوان گفت که همیشه “من” درریشه قرار دارد.”او” به “من” کمک می کند،”من” ساخته می شود و با سوالی از خود خرد می شود!دچار کمبود می شود. خود را به دیوار می کوبد ،سرش را در میان افکارش له میکند و هزار کار دیگر. اما در آخر “من” از “من” می پرسد:” چه شد؟!”

    پ.ن. حالا توی این دنیای پر از “من” با این همه “او” چه کار کنیم؟!

    پ.ن. شاید مشکل اصلی همه ما این است که سعی میکنیم سکوت کنیم!

    پ.ن.حوصله ی قرار گرفتن بین در و دیوار را ندارم ،لطفا یک نفر با یک بمب یا حداقل یک نارنجک ،در و دیوار را مزین کند.

    پ.ن.آدم ها

    در سکوت خود!

    تمام عمر خود را در یک مکث طولانی

    زیر چترهایی که از بلندی هم چون علامت سوال است

    زندگی می کنند…

    ار همان اولین بار که دهان باز می کنند

    دروغ می گویند،

    می گویند:مامان.بابا….

    اما نمیفهمند که همه خیالی بیش نیست!

    از همان اول دروغ شنیده

    و می بافند!

    آخر سر هم به یکدیگر گره می خورند!

    پ.ن.عزیزم برای مدت کوتاهی تحمل کن!

    پ.ن. خیلی حرف دارم.