—
-…یه چیزی بگو که دردم تسکین پیدا کنه.
-گوش کنید آقای رامیرز ،شما تنها آدمی نیستین که به کسی آسیب رسوندین. من خودم تو ویتنام یه آدم کشتم.
-تو که سربازی نرفتی.
-دروغ گفتم.
-چرا؟
-نمی خواستم فکرهای بدی درباره ی من بکنید. من دوسال تمام خدمت کردم.
-اون آدمی رو که کشتی می شناختی؟
-نه ،اسمشو هم نمیدونستم.واحد ما داشت تویه روستا می گشت. روستایی ها چند روز پیش رفته بودن. فقط ویت کنگ ها مونده بودن.ما تفنگ هامونو آماده گرفته بودیم.یه هو احساس کردم یکی پشت سرمه. چرخیدم و یه آدم ریزه ای رو دیدم که لباس تره تنش بود…
-حتما شبیه کسی بوده…
-نه .فقط به من زل زده بود.من بدم میاد آدمها این جوری پشت سرم سبز بشن . این بود که آبکشش کردم.
-و بلاخره شناختیش…
-نه ،قبلا چشمم به ش نیفتاده بود. اما وقتی به جنازه ش نگاه کردم فهمیدم سرباز نیس ،یه پیرمرد دهاتی بود که احتمالا نمی تونس از خونه ش دل بکنه.
…*
-اون وقت سر جنازش اشک ریختی،سر نعشش؟
-نه ،اما حال گهی داشتم.
-شبش چی؟خوابت برد؟
-آره،خوابیدم.
…*
-ببینید آقای رامیرز،این چیزها رو من از خودم در آوردم.الآن درد سینه تون فروکش کرده،می تونین راحت نفس بکشین و دیگه لازم نیس به اون حرفا ادامه بدیم.
-دروغ بود؟
(نفرین ابدی به خواننده ی این برگها-مانوئل پویینگ)
و بحث این دو نفر همین طور ادامه پیدا میکند.
*دیالوگهایی نبودن که دوستشون داشته باشم.
—
فردایی در کار نیست.
تماشاگری در کار نیست.
(آهستگی- میلان کوندرا)
—
پ.ن. دفعه ی بعدی داستانمو میذارم. میدونم از حرفای سردرگمم خسته شدین!





