امسال- درست جایی بین پاییز
نقطه ای به دنیا می آید.
منظور از نقطه دقیقا اینجا یک بچه است. یک چیزی که دست بر قضا به دنیا آمده.
یک روز صبح،مادر و پدر شال و کلاه و دامن به تن می کنند و نقطه ی کوچولو که سه روز است به دنیا آمده را میبرند توی خیابان.
پدر یک مقوا دستش میگیرد.او دیشب ساعت ها روی مقوا کار کرده…مادر هم نقطه به دست می ایستد کنار پدر!
حالا منتظر هستند که یک نفر بیاید و نقطه را بخرد!
چند سال بعد- جایی بین فصل ها
حالا دیگر لازم نیست که پدر شب ها کار کند و مقوا را آماده بکند.حالا آنها نقطه را می برند و به یک ویترین توی خیابان می بخشندش. ویترین پر از نقطه می شود. باز هم می گویم که این نقطه ها بچه هستند.
حالا تو می توانی بروی و راحت بچه بخری.
- چشمش چه رنگی باشه؟
-آبی!
-دختر یا پسر؟
-مهم نیست!فقط بذار ببینم زدگی نداشته باشه!
حتما سوال میکنید تکلیف بچه هایی که توی ویترین ماندگارند چه می شود. معلوم است..وقتی به سن هجده سالگی رسیدند و زندگیشان آمد دست خودشان،رها می شوند.
چند سال قبل-
خبر خاصی نبوده اما!





