دختری را میشناسم که همیشه در حال شنا کردن است.همیشه!
حتی نفس کشیدنش هم مثل شناست.مثل شنای یک ماهی،با
آرامش توی آب.
در سرزمین او آبی وجود ندارد؛ولی او شنا می کند.خشک خشک
است…خشک مسئله ای نیست.خشک تازه بهتر هم هست؛دیگر
وقتی باد می وزد لباست خیس نیست و تو از درون سردت نمی
شود.
و وقتی دیگر سردت نشود،نیازی به کسی نداری.به هیچ کس…دیگر
خودت از درون گرمی.وقتی که از درون گرمی ،عین بخاری؛دو حالت
ایجاد می شود:اگر آدم گرمایی باشی لذت می بری،مثل شنا
کردن.در واقعا مثل لذت شنا کردن.
اگر سرمایی باشی،حالت تهوع و بعد خواب!
با همه ی این حالات که ممکن است بیفتند-حالت که افتادنی
نیست،اتفاق افتادنی است-دختر خوب شنا می کند!توی روزها،توی
موج ها،توی سیم ها!کتابها…حتی در آبهای توهمی.
آدم های غرق شده ی زیادی دیده که یک لبخند روی لب داشتند.
همه ی آنها،مثل دختر فکر می کردند.
اما حیف!ما که نمیدانیم دختر به چه فکر میکند.باور کنید من هم
نمیدانم.دختر آنقدر با خودش درگیر است که اصلا فرصتی برای
معرفی خودش ندارد!معرفی که نباشد،آشنایی نیست.آشنا
نباشد؛داننده هست!یعنی “ما”…یعنی من و تو!آشنایش نیستم…
ولی داننده اش چرا!
و ما چون داننده ایم،می دانیم که او دارد در تمام تصمیم های عاقلانه ی خود غرق می شود.
و من میخواستم دقیقا جمله ی آخر را بگویم که دخترک آمد وسط،با
یک لبخند!با آرام آرام…
نه؟
پ.ن.من دیگر عروسکی نیستم که اگر سینه ام را فشار بدهی،برایت
خون بالا بیاورم!من هنوز هستم…ولی آن قبلی نیستم.عوض
شده…






اسفند ۲م, ۱۳۸۷ at ۹:۳۳ ق.ظ
کی تغییر نکرده اون رو تو بگو؟!
اسفند ۲م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۰ ب.ظ
خیلی قشنگ بود
نثرش، موضوعش و حسش بیتایی بود(شایدم بیتا بود)، به همین خاطره که میگم قشنگ بود. بسی لذت بردم
پ.ن: میتونم بگم این نوشتهت رو از هرچی که تاحال نوشته بودی بیشتر فهمیدم!(البته شاید نقص در فهمیدنه قبلیا هم بی اثر نبوده باشه!)
اسفند ۲م, ۱۳۸۷ at ۴:۴۴ ب.ظ
دانندگی هیچ وقت جای آشنایی را نمی گیرد…
اسفند ۴م, ۱۳۸۷ at ۴:۵۷ ب.ظ
تعریفی بود از دختری که داره غرق میشه و خودش میخواد و شاید نخواد!
شاید تعریفی از یکی که ماهم میشناسیم درحالی که نمیشناسیم!
اسفند ۴م, ۱۳۸۷ at ۷:۴۰ ب.ظ
خیلی خوب بود.. خیلی خوب
اسفند ۵م, ۱۳۸۷ at ۶:۱۷ ب.ظ
خیلی خوشمل بود بیتا خیلییییی :X :X
اسفند ۶م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۰۳ ب.ظ
شما خوبتر می نویسی:دی
اسفند ۶م, ۱۳۸۷ at ۵:۰۳ ب.ظ
“همه ی این حالات که ممکن است بیفتند-حالت که افتادنی نیست،اتفاق افتادنی است”
این جمله رو باور می کنم
اسفند ۸م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۲ ب.ظ
من هم می شناسمش.
عروسکی که اگر سینه اش را فشار بدهی، خون بالا بیاورد .. چقدر آشناست
اسفند ۹م, ۱۳۸۷ at ۶:۱۶ ب.ظ
یاد amelie افتادم
اسفند ۱۰م, ۱۳۸۷ at ۲:۴۲ ب.ظ
همش حس بود
یه حس آشنا
اسفند ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۴:۲۲ ب.ظ
بیتا جان تصمیم به آپ نداری ؟ :-p
اسفند ۱۶م, ۱۳۸۷ at ۲:۱۷ ب.ظ
من اینو قبلا خونده بودم! چرا نظر ندادم؟:D
الان بینظرم:-”
اسفند ۲۱م, ۱۳۸۷ at ۶:۲۴ ب.ظ
بیتاااااااااا جونه من آپ کن
(
اسفند ۲۹م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۴ ب.ظ
khobe ke mano yadete hanooz ,
chand bar zang zadam vali khamooshi …
bazi kardan ham rasm dare , bakhtan ham …
in masalan norooz mobarak .
اسفند ۳۰م, ۱۳۸۷ at ۴:۰۷ ب.ظ
عکس نوئه اون بالا مبارک!
فروردین ۲م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۸ ب.ظ
سلام
عیدتون مبارک
راستی منم این دخترو میشناسم
خیلی واسم آشناست!!!!!!
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۸ at ۵:۲۲ ب.ظ
میگم بیتا جان از این به بعد آپ میکنی
)
آخرش تععین کن کی به کی آپ میکنی ما تکلیفمون مشخص بشه هی دو روز یه بار اینجا نیایم ضایع بشیم !!