• وبلاگ ۰۲٫۱۲٫۱۳۸۷

    دختری را میشناسم که همیشه در حال شنا کردن است.همیشه!
    حتی نفس کشیدنش هم مثل شناست.مثل شنای یک ماهی،با
    آرامش توی آب.
    در سرزمین او آبی وجود ندارد؛ولی او شنا می کند.خشک خشک
    است…خشک مسئله ای نیست.خشک تازه بهتر هم هست؛دیگر
    وقتی باد می وزد لباست خیس نیست و تو از درون سردت نمی
    شود.
    و وقتی دیگر سردت نشود،نیازی به کسی نداری.به هیچ کس…دیگر
    خودت از درون گرمی.وقتی که از درون گرمی ،عین بخاری؛دو حالت
    ایجاد می شود:اگر آدم گرمایی باشی لذت می بری،مثل شنا
    کردن.در واقعا مثل لذت شنا کردن.
    اگر سرمایی باشی،حالت تهوع و بعد خواب!
    با همه ی این حالات که ممکن است بیفتند-حالت که افتادنی
    نیست،اتفاق افتادنی است-دختر خوب شنا می کند!توی روزها،توی
    موج ها،توی سیم ها!کتابها…حتی در آبهای توهمی.
    آدم های غرق شده ی زیادی دیده که یک لبخند روی لب داشتند.
    همه ی آنها،مثل دختر فکر می کردند.
    اما حیف!ما که نمیدانیم دختر به چه فکر میکند.باور کنید من هم
    نمیدانم.دختر آنقدر با خودش درگیر است که اصلا فرصتی برای
    معرفی خودش ندارد!معرفی که نباشد،آشنایی نیست.آشنا
    نباشد؛داننده هست!یعنی “ما”…یعنی من و تو!آشنایش نیستم…
    ولی داننده اش چرا!
    و ما چون داننده ایم،می دانیم که او دارد در تمام تصمیم های عاقلانه ی خود غرق می شود.
    و من میخواستم دقیقا جمله ی آخر را بگویم که دخترک آمد وسط،با
    یک لبخند!با آرام آرام…
    نه؟

    پ.ن.من دیگر عروسکی نیستم که اگر سینه ام را فشار بدهی،برایت
    خون بالا بیاورم!من هنوز هستم…ولی آن قبلی نیستم.عوض
    شده…

    نوشته شده توسط بیتا در ساعت ۶:۳۶ ق.ظ

  • ۱۸ پاسخ

    WP_Modern_Notepad

    نظر خود را بگویید :

    لطفا" توجه کنید : بخش مدیریت نظرات فعال است و نظر شما بعد از بررسی توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.