صبح بیدار شد.رفت آب به صورتش زد و آمد که پیراهنش را از گوشه کنار تخت پیدا کند.خم شد و با بی حوصلگی دستش را برد زیر تخت و با حس شدید لامسه دنبال لباس گشت!
-اه!کجاست؟
آهان!پیدا شد.درست بعد از لمس کردن یک فضای خالی،پیدا شد.
درحالی که یقه ی لباس از سرش گذشته بود،جلوی آینه آمد.اول یک نگاه به موهای نامرتبش.
نه!دارد موهایش را مرتب میکند.شانه را دستش ببین!
بعد یک نگاه به هیکل خودش توی آینه.هنوز لباس نصفه و نیمه تنش بود.
-اِ!این چیه؟
مسیر چشمهایش را که دنبال کردم چشمم خورد به یک خط.توی آینه.نه مثل اینکه از آینه نیست؛دارد با دستش که همین حالا آب دهانش را به آن زده آینه را پاک میکند.اما خط سرجایش است.دست به شکمش کشید،با انگشت خط را دنبال کرد.
ادامه داشت.لباس را درآورد.درست از شانه ی چپ آمده بود،از بین سینه اش گذشته بود،از سمت راست کمرش دیگر تمام شده بود.الکی رنگ سیاه توی ذهنتان نیاید،رنگ خط معلوم نیست.
دوباره تلاش آب دهان و دست.
-لامصب؛چرا نمیره!
خب نمی رود که نمی رود.دوست ندارد که دوست ندارد.نمی گوید که نمی گوید.
لباس را دوباره تنش کرد و از خانه زد بیرون.
***
دیروز گذشته،از خانه که زد بیرون دیگر تا شب برنگشت و نفهمیدم چه شد.شب هم توی تاریکی لباسش را درآورد و خوابید.خط هم توی تاریکی دیده نمیشد.حالا صبح شده،بیدار شده و انگار فراموش کرده که دیروز چه فاجعه ای برای بدنش اتفاق افتاده.اما نه…از در اتاق رد نشده برگشت سمت آینه.
یک نگاه به خودش کرد،یک نگاه هم به دور و بر!
-این سگ پدر دیگه از کجا اومده؟؟
خط جدید را می گفت که از شانه ی راست شروع شده بود،بعد از ساختن یک تقاطع با خط قبلی، از سینه اش رد شده بود و بعد هم که معلوم است از کجا محو شده بود.
لباسش را پوشید.یک شب،نه نه؛دو شب خوابیده بود و صبح خط خورده بود.
پ.ن.بابت این غلطم که روش ضربدر کشیدید چقدر نمره کم میشه؟
پ.ن.عاشق پیاده روی توی فرعی هام!با وجود اینکه پر از خونه هستن،انگار دست نخوردن که ازشون رد بشیم.
پ.ن.hele bi gel…(pinhani)






خرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۳ ب.ظ
like
خرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۴ ب.ظ
کوچه های فرعی فوق العاده هستن.
قشنگ بود.
خرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۵ ب.ظ
این یکیم مثه بقیه اشتباهی بود؟
خرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۱:۲۹ ب.ظ
مثل همیشه یه دیدگاه تازه و دوست داشتنی
خرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۱:۵۷ ب.ظ
ارتباط برقرار نمیکنم…فقط خوندم و فکر کردم…همین!
نمیدونم چرا ولی دور بود…خیلی دور…
با اینکه به فضای تاریک دور و بر من شباهت داشت ولی خیلی دور بود!
خرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ at ۵:۵۹ ب.ظ
دوست داشتم اینو!
خرداد ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۸:۴۳ ق.ظ
اتفاقا” امروز در حال فیزیک خوندن به طور کاملا” اتفاقی و از روی تفاهمی که ما داریم ۲بار خودکار روی دستم خط کشید و شد ضرب در!:دی
می گم چرا تو گیر کور کچلا نمیفتی؟این چه وضعشه خانوم؟
خرداد ۲۸م, ۱۳۸۸ at ۲:۵۳ ب.ظ
آینه ای اگر نباشه دیگه خط خوردگی ها اذیت نمی کنن …
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۸ at ۸:۴۴ ب.ظ
…
تیر ۳م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۴ ب.ظ
کامنت پست ها رو باز بزار لااقل .
زنده هنوز . تو چطوری ؟
در حال پرتاب سنگ و جا خالی دادن و اینا دیگه …
تیر ۹م, ۱۳۸۸ at ۹:۱۵ ق.ظ
.soooooooo nice
تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ at ۵:۰۰ ب.ظ
خوندم و لذت بردم و و کلی هم به فکر فرو رفتم ! منم عاشق پیاده روی تو فرعی هام .مرســـــــــی >:D<
تیر ۲۹م, ۱۳۸۸ at ۷:۲۵ ق.ظ