صحبت می کنه، اما زمان دقیقی نمیده چون هیچ کس نمیدونه کِی، هیچ کس..به تصویر می کشه، همونطور که دیر یا زود بودن رو توصیف می کنه.
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
در جواب اون تیکه از شعر میتونم از شعر خودش استفاده کنم…
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
نمیدونم چرا این اومد توی ذهنم…کاملا یه دفعه و ناخودآگاه!صدف چرا وبلاگ نداری؟؟
شاعری که می گه” دریغ کز شبی چنین، سپیده سر نمی زند” بازم امید داره به ” روزی که آفتاب، از هر دریچه تافت”. میدونی، نه جوابی وجود داره، نه تناقضی، فقط یه انتظار بی پایانه…
شاید جون چیز زیادی برای نوشتن ندارم…
شهریور ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۳:۱۰ ب.ظ
زودست ، گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
زودست ، گالیا ! نرسیدست کاروان
شهریور ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۴:۴۹ ب.ظ
آره صدف..شاید از زیادی زود بودنش بود!
شهریور ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۶ ب.ظ
شاید…
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۴:۳۲ ق.ظ
مهر تو عکسی بر ما نیفکند… ; )
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۴:۴۹ ق.ظ
صدف به نظرت چرا توی این شعر هیچ جا از به موقع بودن صحبت نمیکنه؟
به سینا:;)آه از دلت آه…آه از دلم آه…
آرایه ها رو حال میکنی؟
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۱ ق.ظ
صحبت می کنه، اما زمان دقیقی نمیده چون هیچ کس نمیدونه کِی، هیچ کس..به تصویر می کشه، همونطور که دیر یا زود بودن رو توصیف می کنه.
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۷:۲۲ ب.ظ
در جواب اون تیکه از شعر میتونم از شعر خودش استفاده کنم…
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
نمیدونم چرا این اومد توی ذهنم…کاملا یه دفعه و ناخودآگاه!صدف چرا وبلاگ نداری؟؟
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۸:۵۹ ب.ظ
ناگهان چقدر زود دیر میشود، گالیا !
گالیا یا تالیا، مسئله این است!
سیب سرخ در دستان من
و تو به من خندیدی
تا قاصدک هست زندگی باید کرد …
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۹:۲۰ ب.ظ
شاعری که می گه” دریغ کز شبی چنین، سپیده سر نمی زند” بازم امید داره به ” روزی که آفتاب، از هر دریچه تافت”. میدونی، نه جوابی وجود داره، نه تناقضی، فقط یه انتظار بی پایانه…
شاید جون چیز زیادی برای نوشتن ندارم…
شهریور ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۶:۵۱ ب.ظ
این چیزی رو عوض نمی کنه …
خودت هم میدونی …
گاهی همین سلام و احوال پرسی اما …
شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۸ ق.ظ
خب برین چت کنین با صدف
بهتره که.
شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۴ ق.ظ
تبلیغ کتاب میکنی ؟:D
شهریور ۲۲م, ۱۳۸۸ at ۹:۰۳ ب.ظ
واه واه
مهر ۲۱م, ۱۳۸۸ at ۸:۱۰ ب.ظ
سارا گفت بگم بهت نمیتونه این جا کامنت بده.
خواهش میکنم قابلی نداشت
مهر ۲۲م, ۱۳۸۸ at ۵:۵۲ ب.ظ
یعنی الان داری درس می خونی؟؟ دلم تنگه… برای تو و…
آبان ۷م, ۱۳۸۸ at ۷:۲۶ ب.ظ
“پ.ن.بقیه ی شعر رو میتونید از توی کتابش بخونید…”
خداا بود این جمله
))