یکی نبود،یکی نبود.زیر گنبد کبود یکی نبود،یکی نبود!
یکی نبود که بره پشت سرشم نگاه کنه!
برای همین رفت.
اویل همیشه عقب عقبکی قدم برمیداشت که مبادا یک وقتی یه اتفاق از گذشته رو فراموش کنه.از لحظه ی به دنیا اومدنش تا لحظه ی لحظه ی قبل رو کامل به یاد داشت.
خب دوره ی هرروزه ی اتفاقات اونقدر بهش کمک کرده بود که حتی دورانی که توی شکم مادرش بود رو هم به یاد بیاره؛اینکه یه روز با نبودنش توی اون دخمه ظاهر شد و بزرگ و بزرگتر شد.توی دخمه ی شکم مامانش همیشه ناراحت بود،چون براش آهنگ پخش نمیشد.
فقط یه چیز رو به یاد نداشت،اینکه توی دخمه چشماش باز بود یا بسته؟
خب برای اون خیلی فرق میکرد،یه لحظه چشماتون رو ببندید،باز کنیدشون!خب خیلی از دیدن گذشته عقب می افتین.اون حتی وقتی عقب عقبکی راه میره پلک نمیزنه!چشماش دوبرابر شده بودن از بس برای باز نگه داشتنشون زور زده بود.از گوشه چشمهاش خون سرازیر شده بود،هرکدوم به اندازه ی یه توپ پینگ پونگ شده بود،طوری که کافی بود با انگشت اشاره ش به یکیشون اشاره کنه و تق بزنه بهش تا از جاش دربیاد!
همه چیز با تمرین زیاد درست میشه،اون قدر به پشت سرش حواسش بوده که میتونه حتی قبل از زمانی که توی شکم مامانش بود رو به به یاد بیاره.
توی دخمه که خبری نبوده،باید عقب تر می رفت،بلکه خبری باشه.بلکه یکی نبود که نباشه!اون یادش میاد که قبل از به وجود اومدن یه صدا بوده.یه صدای رویایی خشن!یه صدا که مثل یهطناب میفته دور گردنش و خفه ش میکنه و خون از چشماش بیشتر میزنه بیرون و حس بی حسی ناشی از خفگی با طناب باعث میشه چشمها از حدقه دربیان، و بیفتن وسط جاده!
حالا برگشته…داره توی مسیر اصلی قدم میزنه…به جلو نگاه میکنه و نمیکنه!رفت و دیگه پشت سرش هم نگاه ندید…
چشمها هنوز وسط جاده هستن.
پ.ن. کاش یه نفر به این رضا امین خانی میگفت سوژه های خیلی خوبی داری ولی اونقدر بد و افتضاح کتاباتو تموم میکنی که حیف سوژه!
پ.ن. (آن وقت علی یکهو چشم هایش را بست.نفس پر حجمش را بیرون داد و سرشانه ها را شل کرد.گفت:مشکل من این است که نمیدانم چه چیزهایی رانباید از تو بخواهم.
مریم زبانش بند آمده بود.اما نگاهش حرف میزد و انگار گفته بود،بگو،هرچه بخواهی!فقط به شرط آن که آن را داشته باشم.)
کتاب”ساعت پنج برای مردن دیر است”(زنی چای درست می کرد)-امیرحسن چهل تن
علی پیش دانشگاهی بود و مریم چهل سالش میشد…مریم مثل خاله ش بود و از بچگی همراهش بود و علی مثل هیچ کس نبود!این داستانو چند سال پیش خونده بودم…ولی نمیدونم چرا هیچ وقت یادم نمیره…همیشه چای که میبینم یاد”زنی چای درست می کرد”می افتم!
پ.ن.گر بگویم که مرا با تو سروکاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست (سعدی)






آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ at ۹:۴۲ ب.ظ
هستم … هستمت …
آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۲ ق.ظ
نمیدونم چرا وقتی اینو خوندم قویترین احساسی که بهم منتقل شد ترس بود! طبیعیه؟
و نفهمیدم چرا عقب میرفت؟ این برگشت به گذشته س یا به خاطر (به پشت سر نگاه نکردن؟ یا یه چیز دیگه
بعد این پ.ن آخر به این متن ربطی داره؟
پ.ن: این پست در شرایط عقلی مناسب زده نشده
آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ at ۴:۵۰ ب.ظ
خوندم …!
آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ at ۷:۵۱ ب.ظ
چقد خط دومش آشناست!
آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ at ۸:۵۵ ب.ظ
بیتا، نمیخوای یه کم به جلو نگاه کنی ؟
آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۷ ب.ظ
آخرم مهمه ها منتهی به نظرم در درجه ی آخر آخر قرار داره…من اول کتاب برام مهم تره بعدشم دیالوگ و شخصیت پردازی و سوژه و صحنه سازی…
البته آخر اینجا خوب بود! D:
آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۵:۵۴ ق.ظ
مگه چیزی هم اتفاق می افته ؟
…
آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۶:۴۶ ب.ظ
بذار رد شه بره گذشته گه مالی! …
آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۳ ب.ظ
این تناقضه یا نکته ی داستان که از دخمه میرسه به وسط جاده؟!
با نگاهی که ثابت، رو به گذشته و در یک لحظه متوقف شده،نمیشه جلو رفت، میشه..؟
آذر ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۷:۴۱ ق.ظ
به رضا:شرایط عقلی کاملا مساعده ها!!!با هوشیاری کامل زدمش!
به ممد:جریان داره خط دومش!بهت که یه بار گفته بودم رفتی پشت سرتو نگاه نکردی،در جوابم روی این جمله تاکید کرده بودی!یعنی یه جوری پرسیده بودیش دوباره!اون باعث شد که زوم کنم رو این موضوع و یه داستان درباره ی کسی که همیشه پشت سرشو میبینه بنویسم!بعدا تو وبلاگت با این جمله مواجه شدم!حالا دیگه جمله آشنا بود برای منم!
به سینا:خیلی دوست دارم سینا…اما مثل اینکه نمیشه…
به ساناز:چنان گه مالی ایه که به راحتی رد نمیشه!ولی تو خون خودتو کثیف نکن!:D
به صدف:دخمه و جاده خیلی فرق نداشتن باهم!هرجور دوست داری میتونی تصور کنی!گذشته رو دیدن،مدام دیدن کم از دخمه نداره هیچ،هست بدترم!نه؟جلو که میشه رفت…ولی خب فایده ی خاصی نداره!
آذر ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۱:۰۱ ب.ظ
آخ… چشمم!
افتاد!
آذر ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۶:۲۳ ب.ظ
باشه خب یه راست بگو آشنا نبود دیگه! این صغری کبری ها چیه
):D
آذر ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۸:۰۴ ب.ظ
تازه الان عنوانشو درست دیدم…!
آذر ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۱ ق.ظ
ممد با هدف صغری چیدن نگفتم اونا رو که حرفی زده باشیم دور هم:dدوست داشتم بدونی جریانشو!
آذر ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۴:۰۳ ب.ظ
ها اتفاقاً منم دوست داشتم بدونم. با تشکر!
آذر ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۸:۳۲ ب.ظ
آدم دچار چشم درد میشه
آذر ۱۸م, ۱۳۸۸ at ۶:۱۵ ب.ظ
راستی این رضا امین خانی که گفتی یعنی چه!؟
)
منظورم اینه که من بالاخره نفهمیدم تو چجوری کتابی میخونی!
آذر ۱۸م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۲ ب.ظ
چجور*
دی ۴م, ۱۳۸۸ at ۹:۱۸ ب.ظ
پ . ن اخر را بسیار دوست میدارم
دی ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۸:۳۲ ق.ظ
ما منتظر دومی هستیم … ما منتظر سومی هستیم … ما منتظر چارمی هستیم!
دی ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۹:۳۶ ق.ظ
ها موافقم
بهمن ۲م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۷ ب.ظ
ساناز چندتا چندتا!…همون دومی رو میگفتی کافی بود!
) توقعت بالاستا! /:)
ولی راست میگه ما منتظریم! D:
بهمن ۶م, ۱۳۸۸ at ۴:۲۷ ب.ظ
آپ کــــــــــــن بیتــــــــا :X :X
بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸ at ۹:۴۵ ب.ظ
بی تا دهن من همینجوری باز مونده هاااا !
اسفند ۶م, ۱۳۸۸ at ۸:۰۷ ق.ظ
چاری دهن منو باز نکن:d
میرم به خانم حسینی لوت میدم بیان اخراج کنن تو هم بلکه یه حالی بکنی!:d
اسفند ۱۸م, ۱۳۸۸ at ۹:۴۷ ب.ظ
بیت آپ کن دیگه!
آپ نکنی متین خودکشی میکنه ها!
اسفند ۱۸م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۹ ب.ظ
بی تا نیستی ؟ هستی ؟ کجایی ؟
نکنه به توام یه چی بستن ! سه روز اخراجیه یا اخراج دائم ؟!
اسفند ۱۹م, ۱۳۸۸ at ۷:۲۲ ق.ظ
همینایی که این بالائیا گفتن D:
اسفند ۱۹م, ۱۳۸۸ at ۹:۳۷ ب.ظ
امیدوارم دیگه اینو وبت بگیره !
کلبه ی درویشیه دیگه !